loading...

سایت عاشقانه ی مانیستر لاو

هم من هم اون…هر دومون عاشق بچه بودیم… تا اینکه یه روز...  علی نشست رو به رومو گفت…اگه مشکل از من باشه …تو چی کار می کنی؟…فکر نکردم تا شک کنه که دوسش ندارم…خیلی سریع بهش گفتم…م

داستان های کوتاه گریه آور عاشقانه

Ehsan بازدید : 420 دوشنبه 26 خرداد 1393 نظرات (0)



پس از کلی دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم…ما همدیگرو به حد مرگ دوست داشتیم

 
سالای اول زندگیمون خیلی خوب بود…اما چند سال که گذشت کمبود بچه رو به

 
وضوح حس می کردیم…

 
می دونستیم بچه دار نمی شیم…ولی نمی دونستیم که مشکل از کدوم یکی از

 
ماست…اولاش نمی خواستیم بدونیم…با خودمون می گفتیم…عشقمون واسه یه

 
زندگی رویایی کافیه…بچه می خوایم چی کار؟…در واقع خودمونو گول می زدیم…
اطلاعات کاربری
  • فراموشی رمز عبور؟
  • آمار سایت
  • کل مطالب : 15
  • کل نظرات : 3
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 0
  • آی پی امروز : 1
  • آی پی دیروز : 0
  • بازدید امروز : 58
  • باردید دیروز : 1
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 64
  • بازدید ماه : 195
  • بازدید سال : 1,482
  • بازدید کلی : 32,090
  • کدهای اختصاصی
    آهنگ سایت